
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده
هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنای نگاهت را نمیفهمد گریان مکن
قلبت را خالی نگه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد
به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر میرسد و تو به حال خود رها میشوی چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست پس تنها آواز بخوان
نمی دونم ...
نمی دونم آخرین باری که اومدم توی وبلاگ(م) کی بود
بهار بوده یا تابستون یا پاییز. اما حالا زمستونه اینو می دونم.
عاشق بودم یا مهاجر نمی دونم
منتظر بودم یا بی خیال نمی دونم
اینو می دونم که از خودم بی خبرم به دلبستگیام توجهی ندارم
شاید این وبلاگ به یه دفترچه یادداشت تبدیل شده
اومدم بنویسم روز ۳ بهمن ۸۷ یه بچه اومد
بچه اومد به دنیا امروزم ۸ روزشه اسمش یاسین
من بعد از ۱۹ سال بازم خاله شدم
از حالا منتظر یازدهم اسفندم نمی دونم چرا
شاید یکی دیگه به دنیا بیاد که اون یکی خیلی عزیزتر باشه
با یه دلی که خیلی کوچولوئه
خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم
هر چه هستی گذرا نیست هوایت ...![]()
هنوز نشده که برم
خیلی نذر کردم خیلی دعا خوندم خیلی پیگیری کردم
از وضعیت الانم نمیگم راضی نیستم ولی میشه بهتر از این هم زندگی کرد
خوش حالتربود
قبراق تر بود و نشون داد
حال و هوا داشت
رفتم سفر
خیلی خوب بود. حتی تنهاییش وقتی وارد شهر شدم و چمدونامو گرفتم راستشو بگم
توی هم فرور ریختم
چند روز توی خودم بودم.
تصمیم گرفتم برم....
برم
این شهرو با همه مردمی که سال ها باهاشون زندگی کردم درس خوندم بزرگ شدم
می خوام کنار بذارم و برم
هنوز معلق بین زمین و آسمونم ولی شوق رفتن و موندن کار کردن زندگی تازه شروع کردن
تصمیم گرفتم همه چیز قبول کنم تنهاییشو دو شیف کارشو ولی به آرامشش به دیوارای کوتاه
خونه هاش به خلوتیش به معرفت و مرام تک تک مردمش به احترام و سواد و ....
همه چیشو ترجیح می دم برم یه جایی که همون جا به دنیا اومدم
پر از آب باشه و دریا باشه و آرامش پر از خورشید گرم و پر از ذات خوب
پر از آرامش و پر از آرامش پر از امنیتی که درونمو از همه چیزای بد پاک کنه
از همتون می خوام برام دعا کنین که برم یعنی بتونم برم
همیشه در اوج باشین
بهترین قشنگیارو برای همه آرزو می کنم
عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است [۱]، همچنین احساسی عمیق، علاقهای لطیف و یا جاذبهای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و میتواند در حوزههایی غیر قابل تصور ظهور کند.
عشق و احساس شدید دوست داشتن میتواند بسیار متنوع باشد و میتواند علایق بسیاری را شامل شود.
در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی میتواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی میبشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلحدوستی و انسانیت در تطابق است. عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را میتوان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف دانست که فرد آنرا دریک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم میکند. با این وجود کلمه «عشق» در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو میکند: علاوه بر عشق رومانتیک که ملغمهای از احساسات و میل جنسی است، انواع دیگر عشق مانند عشق افلاطونی ، عشق مذهبی ، عشق به خانواده را میتوان متصورشد و درواقع این کلمه را میتوان در مورد هرچیز دوست داشتنی و فرح بخش مانند فعالیتهای مختلف و انواع غذا به کار برد. «گراهام را دوست دارم». در زبان یونانی برای انواع مختلف عشق کلمات متفاوتی وجود دارد و درواقع کلمه عشق در زبان یونانی در قالب کلمات متعدد بیان میشود، اما در انگلیسی این کلمه با یک قالب هزاران معنی را تداعی میکند.

سلام
سلام به همه - همه کسایی که نیودم بهشون سر بزنم ولی به من سر زدن
نبودن من دست خودم نبود -
نمی دونم چند وقته که ازتون بی خبرم از آشنا از دختر کوچولوش از مداد سفیدو خاکستری
از کویر از گل پر از ... ناراحت نشین ولی اسم بعضیاتونو فراموش کردم
من توی این مدت اتفاقات زیادی برام افتادکه واقعا حضور خودمو کمتر و کم رنگ کردم
اول از همه شغلمو از دست دادم
یه مدت رفتم تا دنبال خودم و دلم بگردم . دلم جای دوری نبود چون اصلا نداشتم
خواهر برگ گلم دستش آسیب دید باید چشمامو می بستم تا اون بخیه های مشمئز کننده
که مثل ریل قطار بود رو پانسمان می کردم... باید تحمل می کردم و می دیدم که نمی تونه
کارای روزانشو با دستاش انجام بده
بعد بیماریه خیلی سختی گرفتم . خیلی سخت ... بعد از خوب شدن معجزه آسا
یه روز خواهرم بهم گفت ....
توی یه روز که بیماریت به اوج رسیده بود خودمو آماده کرده بودم که اگر مردی دستپاچه نشم
ولی به خودم نهیب می زدم که نه زنده می مونه
دیگه هر گز دوست ندارم به روزای بیماریم حتی فکر کنم
بعد تصادف خیلی شدیدی کردم. من مقصر بودم کابوس وحشتناکی بود رها شدن ازش ...
بعد بابا سکته کردن یعنی من یکی رو نابود کردن
یه جاهایی به دنبالش رفتم به یه وضعیتایی دیدمش که فقط از خدا می خواستم
نذاره جلوی چشم بابام بترکم
سوای همه اینا اونی که فکر می کنی همراهته خودشم نمی دونه که واقعاْ کیه و واسه چی
حضور داره ... پس تصمیم می گیریم که نباشه تا لااقل خیالمون راحت باشه که « بابا نیست»
تو خودت تنهایی و فکرنکن « توسط ...» کسی می تونی آرامش بگیری چون اون اصلا به فکر
تو و آرامش تو نیست اون حتی به فکر خودشم نیست چه برسه به ...
حالا شغلمو دوباره به دست آوردم .... با یه حجم کاریه خیلی خیلی سنگین که داره دیوونم می کنه
خدا رو شکر... این کار همون بود که توی روزای بیکاری آرزو می کردم داشته باشم
حالا همه چیز داره کم کم بهتر می شه اما هنوز جای زخماشون درد می کنه
تو بی نهایت پاکی و من بی وقفه عاشق پاکی می ترسم گلکم می ترسم با آینه روی خاک پایت کدر شود. همه جا را گشتم گرد رنگین ستاره فرش راهت باشد نکند از دل من دور شوی چه کنم هیچ ندارم که برایم باشی و برای بودن یاد گه گاه تو و کل همه هستی من و کمی شوق تو ما را کافی است من خودم سرگردان تو در این بین مرا طعنه مزن، من همه عمر خودم را به نگاهی که برای ما نیست می بخشم تو بخند تو بمان ما همین جا هستیم من به همراه خدا با نگاهی بی سمت سوی زانوی بغل کرده خود می مانم تو بمان تو بخند. و مرا یاد مکن که تو از من دوری من خدا را دارم. او اگر خواست ز من می دهد و می گیرد تو بخند تو بمان.

ما خونمونو عوض کردیم. بعد از ده سال. برگشتم توی محله قدیمی خودمون همون محله ای که وقتی اومدم توی این شهراز این جا شروع کردم. این جا بازی کردم . توی کوچه هاش لی لی رفتم . با دوستام مدرسه رفتم. خوش حال بودم توی شادی های کودکیم می دوییدم. عزیر تر کس زندگیمو از دست دادم که باعث شد تمام خاطرات بد و خوبشو بذارم و برم یه جایی که درو دیواراش باهام حرف از قدیم و خاطره نزنه
اومدم دوباره توی همون محله ، توی یه خونه ای که سیصد چهارصد متر کوچیکتره ، دیگه توی حیاطش جای چهارشنبه سوری نیست. ماشینمو نمی تونم هرجای حیاط که خواستم بزارم . یه پارگینگ کوچولو داره که وا مصیبتا از... خدا نصیب دشمنتون نکنه
اما نمی دونم چرا این خونه ایقدر برام بزرگ به نظر می رسه
نمی دونم چرا ایقدر حس زندگی کردن داره
به نظرم می یاد خیلی سفید خیلی تمیزه
یه اتاق دارم که فسقلی که مجبورم کرده همه وسایلم به انبارخونه خواهرم بره. اما فکر نکنین به لونه موش شباهت داره
وقتی روز میشه و پرده ها رو باز می کنیم همه خونه روشن و سفید می شه گاهی اوقات یادم به خونه های خیلی قدیمی می افته که با نور روز زندگی می کردن و شب که می شد تازه چراغ روشن می کردن.
صبح ها توی تاریکی که وقت اذان صبح دونه دونه چراغ بعضی از اتاقای ساختمونای این ور و اون رو روشن می شه اونم حس قشنگی داره چراغایی که کم هم نیستن.
بابام شبا هم پرده های اتاقشون کناره. آخه دوست دارم شبا هم آسمونو ببینن . می گم بابا شبا که آسمون سیاه . میگن این جوری بدون ساعت از خواب بلند می شم . روز دستم میاد.
هر کسی میاد خونمون می گه وسایل خونتون همون وسایل قبلیه اما این جا انگار که نو شده
خلاصه که کوچولو موچولو و فسقلیه نیم ساعته همه ش تمیز می شه اما پر از عشقه خیلی خوشگله
حس خوبی به ما داده حس زندگی کردن که شاید گم کرده بودم رو دوباره به من تزریق کرده.
امید وارم توفیق این شادی ازم گرفته نشه.
بهترین قشنگیارو براتون آرزو می کنم
در اين مقاله با نيازهاي اساسي زنان و مردان بطور كاملا علمي و روانشناسانه آشنا خواهيد شد:
1- مردان خواهان موفقيت بوده، زنان نياز به تعلق پذيري دارند.
2- زنان روحيه لطيف و حساس تري داشته و نياز دارند احساسات خود را بزبان بياورند، در پاسخ مردان ميخواهند راه گشا و منجي باشند.
3- مردان به شغلشان به ديد جزئي از وجودشان مينگرند، زنان به خانواده خود چنين نگرشي دارند.
4- مردان بيشتر هدف گرا بوده، اما زنان بيشتر گرايش به برآورده شدن نيازهاي فعلي زندگي خود دارند.
5- تصميم گيري مردان بيشتر بر پايه انديشه بوده، اما زنان بيشتر احساسي و با درك مستقيم تصميم ميگيرند.
6-مردان جسم گرا و زنان رابطه گرا ميباشند.
نيازهاي مردان:
1- يك شريك جنسي خوب.
2- يك همدم اهل تفريح.
3- يك همسر جذاب.
4- يك منزل دنج و آرام.
5-- تحسين، احترام، اعتبار، همكاري، پذيرش.
6-يك همسر حمايت كننده و مشوق.
7-يك همسر وفادار.
* شكست = هراس مردان.
* آينه مرد = شغل +همسر (در واقع ميزان عزت نفس و احترامي كه مرد براي خود قائل است به ميزان احترام و ارزشي است كه همسر آن مرد براي وي قائل ميباشد)
نيازهاي زنان:
1-عطوفت و مهر ورزي.
2- گفتگو و درد دلهاي صميمانه. ارتباط تعاملي و همدلانه.
3-صداقت و صراحت.
4-حمايت مالي.
5-همسري كه خانواده اولويت زندگي وي باشد.
6- همسري دلسوز، محافظت كننده، پشتيبان.
7- امنيت، اعتماد بنفس و تائيد.
8-يك همسر وفادار و متعهد.
9-جدي گرفتن مشكلات كوچك آنها.
10- توجه و رغبت نشان دادن به احساسات، عقايد، پيشنهادات و كارهاي روزمره آنها.
11-احساس اينكه آنها يك شريك عشق ورزي ميباشند و نه تنها يك ابزاري جنسي.
12-قدرداني از زحمات آنها.
13-همسري كه در حضور ديگران به آنها احترام گذاشته و به وجودشان ببالد.
14- بخشي از زندگي شوهر خود بودن: همسري كه اهداف و مسائل شغلي خود را با آنها در ميان مي گذارد.
15- نزديكي: در آغوش گرفتن آنها.
16- پذيرش آنها همانگونه كه هستند. به آنها اجازه دهيم تا كامل نباشند و زيبايي ظاهري، شخصيت و موفقيتهاي آنها را تصديق كنيم.
17-همسري كه پدر خوبي براي فرزندان آنها باشد.
18-يك هديه كوچك و يا يك يادداشت عاشقانه از سوي همسران خود.
19-يك مرد با اعتماد بنفس.
20- يك مرد قدرتمند (از لحاظ جسمي، مالي و يا شخصيتي) اما در عين حال مهربان.
نكته آخر:
زنان با برقراري رابطه جنسي ميخواهند به عشق برسند. اما مردان با عشق ورزي ميخواهند به رابطه جنسي برسند.
پيشنهاد مقاله توسط: مردمان